|
پرواز پرستوها
|
||
|
من جاموندم ازغافله را نباید به این غافله برسم منی که عاشق بودم حتما یه روزی خواهم رسید اما کی چه وقت |
سرودهمحمدرضا آقاسي برای شهید احمد متوسلیان
در پردهاي از غبار
اي با نفس امام خو كرد
زان رايحه كسب آبرو كرده
سرمست ز باده كلام او
توفيق شهادت آرزو كرده
يك قوم تو را شهيد ميخوانند
يك قوم تو را اسير ميداند
اي بلبل در چمن نگنجيده
اي يوسف در وطن نگنجيده
اي نوردو چشم پيركنعاني
اي كاكل غرق خون برآشفته
در بوته آزمون بر آشفته
تو كيستي آنكه نور نوشيده
پيراهني از حضور پوشيده
تنديسه غيرت وجوانمردي
بر ظلمت شام غم خروشيده
من كيستم؟ آنكه در وطن مانده
در بند حجاب خويشتن مانده
چشمي به در اميد خشكيده
در حسرت بوي پيرهن مانده
اي زمزم كوثري مرا درياب
وي پنجه حيدري مرا درياب
دستانم هر تپش عطش دارد
وي لطف برادري مرا درياب
درياب كه بي تو سخت درماندم
در مصر غم تو در به در ماندم
از پيرهنت حوالتي بفرست
بيبرگ عبور پشت در ماندم
اي جبهه به خاك جبههها سوده
در معركهها دمي نياسوده
وي اسوه استقامت و ايثار
در مصر شكنجهها نفرسوده
اي گمشده حصار پيچيده
وي ماه به شام تار پيچيده
دستان كدام فتنه رويت را
در پردهاي از غبار پيچيده؟

مجروح جنگي
مجتبي گفت: «سفره را بينداز كه از گرسنگي غش كردم .» بيآنكه به كسي توجه كند، سفره را از روي كمد برداشت و وسط اتاق پهن كرد. پسرك صورت گرد كه قابلمه را از روي چراغ برميداشت ، گفت : «چه خبرته ، تو كه همين الان از مرخصي رسيدهاي .» همه دور سفره نشسته بودند كه يكي حاج احمد با تو كار دارد ... زود بيا. پسرك قد بلند بود. مجتبي از چهرهي هراسان او فهميد كه اتفاق ناگواري افتاده است . تند برخاست و پرسيد: « كجاست؟ »پسرك قد بلند گفت : «تو بخش بيمارستان» مجتبي گفت : « خدا به خير بگذراند.» و راه افتاد در بخش را كه باز كرد ، حاج احمد را ديد . دستانش را از پشت به هم گره زده بود و قدم ميزد. آرام جلو رفت. حاج احمد تا او را ديد، فرياد كشيد : «كجا بودي ؟ » مجتبي من منكنان گفت:« داشتم غذا ميخوردم .» حاج احمد پرسيد : «كي از مرخصي برگشتي ؟»

مجتبي گفت: « همين يك ساعت پيش .» حاج احمد پريد و يقه مجتبي را گرفت . مجتبي بيدفاع ماند.حاج احمد او را به دنبال خود كشيد و راه افتاد . مجتبي داشت خفه ميشد . هر چه فكر كرد، نميفهميد چه اشتباهي از او سر زده . خواست كمي يقهاش را باز نگه دارد. چشمان حاج احمد چنان گرد شد و دست او را پس زد كه مجتبي از حركت ايستاد. رسيدند بالاي تخت مجروحي كه بيحال ،آنها را نگاه ميكرد . نوجوان بود و هنوز مويي روي صورتش نروييده بود. حاج احمد با اشاره به دستهاي مجروح پرسيد: « روي اين دست چيه ؟» لكههاي سرخ ، جابهجا روي دستهاي مجروح به چشم ميخورد. مجتبي سربه زير انداخت و آرام گفت : «خون.» حاج احمد از مجروح پرسيد : « چند وقت است كه اين جا هستي ؟»
مجروح كه جا خورده بود، گفت:« يك هفته.»حاج احمد گفت : « در اين يك هفته با تو چه طور برخورد كردهاند.؟» مجروح گفت: « هيچي . مرا روي اين تخت گذاشتند و به حال خود رها كردند.» حاج احمد گفت :« چه طور غذا ميخوري ؟»
مجروح گفت:« با همين دستهايم.» و خيره ماند به لكههاي خون كه به سياهي ميزد. حاج احمد پرسيد : « گفتي كه دستهايت را بشويند؟» مجروح گفت:« بله گفتم . ولي كسي به حرفهايم گوش نكرد.» مجتبي به ديوار تكيه داده بود. حاج احمد سرش داد زد : « مگر من روز اول كه تو را به اين جا فرستادم ، نگفتم كه چه مسووليتي داري؟ مگر نگفتم با مجروحين چه چه طور برخورد كنيد؟مگر آنها را به شما نسپردم ؟ مگر...»
مجتبي ،حاجي احمد را ديد كه روي ميز دنبال چيزي ميگردد. برگشت و خواست پاورچين از اتاق بيرون برود. حاج احمد چنگال را ديد و دستش به طرف آن رفت. مجتبي همين كه خواست از اتاق بزند. بيرون، چنگال را ديد كه در هوا به طرفش ميايد و جا خالي داد و چنگال كنار صورتش توي ديوار فرو رفت. مجتبي پا به فرار گذاشت. چند ساعتي بود كه خودش را تو اتاق حبس كرده بود. ميترسيد از اتاق بيرون برود . گوشهي اتاق كز كرده بود و ناخنهايش را ميجويد. يكي آمد تو. مجتبي سر بالاآورد پسرك قد بلند بود. گفت: « حاجي با تو كار دارد ، بيا. » مجتبي مردد بود. پسرك قد بلند گفت: « بلند شو، نترس ، چيزي نميشود.» برخاست ، ولي توان راه رفتن نداشت. آرام جلوي اتاق حاج احمد ايستاده . در زد و رفت تو . حاج احمد وسط اتاق ايستاده بود. چشمهايش سرخ سرخ شده بود. تا مجتبي را ديد ، بلند گفت: «فهميدي چه كردي ؟ تو به يك بسيجي توهين كردهاي ، و ميفهمي يا نه؟ » مجتبي آرام گفت:«ولي حاجي ،من تازه از مرخصي آمده بودم .» دستهاي حاج احمد ميلرزيد . بلندگفت: « ولي تا از مرخصي برگشتي ، رفتي سر وقت سفره . چرا به مجروحين بيمارستان سري نزدي ؟ مگر تو مسوول بيمارستان نيستي ؟»
صدايش پايين آمد و آرام ادامه داد:« برادر،توميداني كه آن بسيجي امانت جبهه هاست ؟ مادرش با صدها اميد او را روانه كرده ....» حاج احمد بغضاش تركيد و زد زير گريه . هق هق گريهاش ، قلب مجتبي را هم شكست. هر دو وسط اتاق روي زمين نشستند و آرام در آغوش هم گريستند.
زندگينامه شهید
شهيد محمدعلي جهان آرا در سال 1333 در خرمشهر متولد شد. شهري زيبا با مردمي خونگرم و دوست داشتني كه خاطره دلاوريهايشان براي هميشه در تاريخ كشور باقي خواهد ماند. نوجوان بود، حدودا سيزده ساله كه پايش به فعاليتهاي ديني در مساجد و هيأتهاي مذهبي باز شد. به مسجد ميرفت، در كلاسهاي آموزش و تفسير قرآن شركت ميكرد و عضو ثابت جلسات هفتگي هيأتهاي مذهبي بود. در تمام اين كارها برادر بزرگش «علي» مشوق و راهنمايش بود. يك سال بعد برادرش او را با يك گروه مبارز مخفي به نام «حزب الله خرمشهر» آشنا كرد و محمد بيدرنگ وارد آن شد. دو سال بعد يعني در 1351 گروه حزب الله توسط عوامل ساواك شناسايي شد و تمام اعضايش از جمله محمد دستگير و زنداني شدند. محمد به همراه ديگر اعضاي گروه در دادگاه نظامي محاكمه شد و به خاطر سن كمش او را به يك سال زندان محكوم كردند. سال بعد وقتي كه از زندان آزاد شد از او تعهد گرفتند و تهديدش كردند كه اگر بار ديگر وارد فعاليتهاي سياسي شود به شدت با او برخورد خواهند كرد. اما اين تعهد و اين تهديد نتيجهاي جز مخفي شدن فعاليت سياسي او نداشت.
در سال 1354 محمد ديپلمش را گرفت، در كنكور دانشگاه قبول شد و براي ادامه تحصيل راهي مدرسه عالي بازرگاني تبريز شد. در دانشگاه فعاليتهاي سياسي او همچنان ادامه داشت. او به همراه دوستانش انجمن اسلامي مدرسه عالي بازرگاني را پايهگذاري كرد. اعلاميههاي انقلابي و جزوهها و بيانيههاي ضدرژيم توسط اين انجمن اسلامي ميان دانشجويان توزيع ميشد.
در سال 1355 محمد به عضويت گروه «منصورون» كه يك گروه مذهبي معتقد به مبارزه مسلحانه بود، پيوست. از جمله فعاليتهايش در اين گروه حمل مقداري اسلحه از تهران به اهواز در سال 1356 بود كه عليرغم باخبر شدن ساواك از اين كار آن را با زيركي و مهارت انجام داد و نگذاشت كه اسلحهها به دست مامورين ساواك بيفتد.
از آن پس محمد فعاليتهاي انقلابي خود را چه در زمينه مبارزه مسلحانه و چه در زمينه فعاليتهاي تبليغي و آگاه كنند گسترش داد. شهر به شهر ميرفت و با انقلابيون ارتباط برقرار ميكرد. گاهي در اهواز بود، گاهي در تهران، گاهي در كاشان بود و گاهي در قم. همزمان با اوجگيري فعاليت او برادرش علي در درگيري با نيروهاي ساواك به شهادت رسيد. اين اتفاق او را در ادامه مسيري كه در پيش گرفته بود مصممتر ميكرد.
وقتي كه تظاهرات مردمي عليه رژيم شاه در روزهاي بهار و تابستان 1357 بالا گرفت محمد نيز به همراه دوستانش با فعاليتهاي چريكي و مسلحانه به حركت مردم ياري ميرساند. در يكي از روزهاي پاييز سال 57 هنگامي كه نيروهاي نظامي به سمت مردم تظاهر كننده اهواز تيراندازي ميكردند،محمد و دوستانش وارد عمل شدند و طي يك درگيري سنگين نيروهاي نظامي را مجبور به عقبنشيني و فرار كردند.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي محمد پس از دو سال و نيم زندگي مخفي به خرمشهر برگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهي تشكيل دادند به نام كانون فرهنگي نظامي انقلابيون خرمشهر. هدف اين كانون حراست از نظام نوپاي انقلابي در برابر حملاتي بود كه از طرف بازماندگان رژيم و يا طرفداران تجزيه خوزستان به آن ميشد.
در سال 1358 محمد ازدواج كرد. همسر او خانم صغرا اكبرنژاد است كه سالها عليه رژيم شاه جنگيده و در زندان با خاله محمد آشنا شده بود. خاله محمد زمينه آشنايي اين دو را فراهم كرد. آنها مدتها با يكديگر مراوده و همكاري انقلابي داشتند و سرانجام در سال 58 محمد به دختر جوان همرزمش پيشنهاد ازدواج داد و او پذيرفت. ازدواجشان چون ديگر همرديفان آنها در نهايت سادگي برگزار شد. و آنها زندگي صميمانهاي را آغاز كردند. آن روزها محمد سخت درگير مسؤوليتهايي بود كه بعد از انقلاب بر شانهاش گذاشته شده بود. او فرماندهي سپاه خرمشهر را بر عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگي خرمشهر را نيز پايهگذاري كرد. علاقه او به عمران و آباداني و نجات مردم خرمشهر از محروميت به حدي بود كه در سپاه هم يك «واحد عمراني» راهاندازي كرد.
مدتي بعد جنگ چون مهماني ناخوانده از راه رسيد و رنگي ديگر به همه چيز داد. نيروهاي ارتش عراق در تجاوزي همه جانبه خرمشهر را به محاصره درآوردند. جهانآرا و نيروهاي سپاه دوش به دوش ساير مردم خرمشهر دليرانه از شهر دفاع كردند و دشمني را كه روياي فتح بيست و چهار ساعته خوزستان در سر داشت 45 روز پشت دروازههاي شهر نگاه داشتند. اما اين گروه جان بر كف بيسلاح از هيچ سو تقويت نميشد. تماسهاي مكرر جهانآرا با جانشين فرمانده كل قوا(بنيصدر) براي گرفتن كمك به جايي نرسيد. انتظار براي رسيد قواي كمكي از دقيقه و ساعت گذشت و به روز و هفته رسيد. مدافعين خرمشهر يك به يك بر خاك افتادند و سرانجام دشمن از روي انبوه جنازه ها گذشت و شهر را به تصرف درآورد. جهانآرا و قليلي از يارانش كه عقب كشيده بودند خود را براي نبردي مجدد آماده ميكردند.
عزل بنيصدر از فرماندهي كل قوا جان تازهاي به جبهه ها داد. نيروهاي سپاه، ارتش و بسيج يك دل و متحد شدند و به دشمن يورش آوردند. اولين گام آنها شكستن محاصره آبادان بود كه چون خرمشهر در آستانه سقوط قرار داشت. اين پيروزي بزرگ روحيه نيروهاي خودي را به شدت تقويت كرد. و اميد بيرون راندن دشمن از خانه را در دلها نشاند. و اين در مهرماه سال 1360 روي داد.
به دنبال اين پيروزي بزرگ در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد ديگري از فرماندهان ارتش و سپاه راهي تهران شدند تا گزارش عملكرد شجاعانه نيروهاي خود را به امام خميني (ره) رهبر انقلاب تقديم كنند.
در ميانه راه هواپيماي حامل آنها دچار نقص فني شد و سقوط كرد. با سقوط هواپيما، جهان آرا و ديگر مسافران هواپيما به شهادت رسيدند و روحشان كه ميل جهان خاكي نداشت دوباره راه آسمان را پيش گرفت.
شهید مهدی کاظمی:
فرزندانتان را به سبک اسلامی تربیت نمائید وهمیشه مواظب اعمال آنها باشید تا دشمن روی آنها سرمایه گذاری نکند تا روی آنها کار کند.
زیارت حضرت فاطمة زهرا علیه السلام:
اَلسَّلامُ عَلَیکِ یا مُمتَحَنَةُ امتَحَنَکِ الَّذی خَلَقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امتَحَنَکِ صابِرَةً
اَنَالَکِ مُصَدِّقٌ صابِرٌ عَلی ما اَتی بِهِ اَبُوکِ وَ وَصِیُّهُ صَلَواتُ اللهِ عَلَیهِما وَ
اَنَا اَسئَلُکِ اِن کُنتُ صَدَّقتُکِ اِلّا اَلحَقتِنی بِتَصد یقی لَهُما لَتُسَرَّ نَفسی
فَاشهَدی اَنّی ظاهِرٌ بِوَلایَتِک وَ وِلایَة الِ بَیِتکِ صَلَواتُ اللهِ عَلَیهِم اَجمَعینَ.
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
شهید محمد طهماسبی
ببوسم دستت اي مادر كه پروردي مرا آزاد
بيا بابا تماشا كن كه فرزندتشده داماد
به حجله مي رود شاداب ولي زخمي به تن دارد
به جاي رخت دامادي لباس خون به تن دارم.
و شعر ديگر من اينست كه اي زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است.
|
|